تبليغاتX
چند قدم نزدیک تر
 

اومدم تا از دوستان گلي كه برام پيغام گذاشتن و ميذارن تشكر كنم...

راستش نه اينكه نخوام بنويسم!!! ميخوام ولي نميشه! يا بهتر بگم نميدونم بايد از چي بگم!

از خل و خل بازي اين روزا (اشتباه نكنيدا! اصلا منظورم سياسي ني!) كه....هيچي نگم بهتره! خودمم گاو گيجه گرفتم!

از اوضاع خودم... كه شايد هيچ وقت مثل الان خوشبخت نبودم! ولي اصلا حوصله آدماي خاله زنك و مزخرفي كه هر روز ميان و منتظر يه بهونه اند تا حرف مفت بزنند يا برن رو اعصاب من يا دوستام رو ندارم! راستش درسم رو خوب ياد گرفتم...ننويسم بهتره!

خيلي چيزا هست ....بايد بخوام! بازم ممنون از بودنتون...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 17:5  توسط شب نم 

 

چند تا کوتاه نوشت ...

۱- اینجا بد نیست، در واقع اوضاع خوبه ...

۲- آقای محترم یادت باشه هر چیزی قانون خاص خودش رو داره! یادت باشه من یه اصفهانی اونم از نوع زبلش هستم (فروتنی رو حالیدی!)، حالا هر جای دنیا که میخواد باشه، چه اینجا که اسمش رو گذاشتین پایتخت! چه نا کجا آباد فلان داهات!

۳- قبول! بازم هر چی تو مصلحت بدونی...

۴- "گوگوش"!

 - جان؟ با کی هستید...؟

 - خودشی!

 - وای خدای من یه دیوونه دیگه! برو پی کارت آقاجون...من نه میخوام دلبر باشم، نه مانکن، نه گوگوش، نه ملخ و نه هیچ موجود دیگه!

من خودمم...همین!

۵-  یه تبریک ویژه به نغمه عزیزم، برات از ته دل آرزوی خوشبختی میکنم...

۶- دیگه وقتشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 11:55  توسط شب نم 

 

نمیدونم این تقدیر میخواد با من چه کار کنه؟!

دوباره من رو کشوندی پیشش؟! چرا! واقعا چرا؟! چرا باید جایی باشم که هر روز باید از جلوی اون درب خونه چوبی، اون خیابون...اون محله...رد شم و وسوسه پشت وسوسه! که باید دوباره!!!

شاید آره! دیگه این بار تقصیر من نیست! دست تقدیره که داره من رو می کشونه اینجا! دور از خونه؛ پیش او و ...

به دنبال سرنوشت! و این بار بازی چطور قراره پیش بره؟! آه خدایا....

 

 شاید...

باید تو رو پیدا کنم ، شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی ، تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی ، باز هم من و خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

 

پ.ن: اینجا دقیقا شده یه دفتر خاطرات واسه ام! امیدوارم غریبه ای نباشه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 18:0  توسط شب نم 

 ...

۱. مرسی که اینقدر بهم لطف داری عزیز! رفتار و گفتار هر کس نشون دهنده شعور و نوع شخصیت و تربیت خانوادگی اشه! ناراحت نشدم، از روی ترحم دلسوزی می کنم...همونطور که گفتم یادم نمیره!جبران میکنم؛ قول میدم!

۲. عزیزم نگران نباش! به لطف یه دوست خوب گیرش آوردم، هر چند به درد نخورد. یه چیزی همیشه یادت باشه: چیزی نیست که بخوام و نتونم بدستش بیارم؛ ولی خوب نیست آدم بخیل باشه ها! اینم از بدشانسی ما بود، حکایت ما شده همون حکایت "مار و پونه"

۳. از رفتار یه عده از همجنسای خودم تعجب که چه عرض کنم، حالم بد میشه! آدم تا این حد بی اراده! پاس دادن و خبر دادن و خاله زنک بازی واسه چی!!! چه رفتار بچه گانه و زشت و زننده ای! خیلی ...اصلا ولش، چرا ذهنم رو درگیر یه چیز بی ارزش کنم!

اگه واقعا به حرفات ایمان داشتی نباید این کار زشت و بچه گانه رو انجام می دادی! ساده تر از اونی هستی که فکر میکردم

فقط واقعا برات متاسفم...

۴. می گند: هر چه معشوق به عاشق بزنذ حرف درشت         حلقه عشق شود محکمتر! درست یا غلطش پای خودشون!

۵. چه دروغ پیش پا افتاده ای! عزیزم من دست پرورده خودتم...

۶. "با تمام وجود حس ات کردم" رفت تو اون وب لاگ، می دونم که اینجا یه جورایی خاص شده ولی خودم خواستم!

راستی این افتخار نصیب هرکسی نمیشه که مخاطب بخشی از نوشته ها بشه ها! اینم عیدی ما....



 

تبریک به دو منظور... 

خوب، گفته بودم به این زودیا نیستم ولی اومدم برای:

اول: تبریک برای سال جدید (شاید زود باشه ولی به دلایلی حالا.....)

دوم: یه تبریک ویژه به تو، بالاخره تموم شد...و یه عذر خواهی خاص برا اینکه نتونستم بیام؛ جبران میکنم (نوشتم تا یادم بمونه! اینم یه جوریشه دیگه!!!)

نوشته شده: قبل از سال جدید!



- براش از خودم میگم، از تحسین خالق وقتی به پیچ و تاب بدن آینه نگاه میکنم، از قدرتم که محال رو ممکن می کنه؛ از زرنگی و زبل بودن باور نکردنی، از اینکه چطور پیداش کردم، از ساده بودن بعضی آدمها، از ایمان به خودم که اگه بخوام به دست میارم (دیدی که چه راحت بود عزیزم)! از اینکه براش دلسوزی میکنم، از تصمیمم و آینده...

میگه: "غیر از این بود تعجب می کردم؛ بودن با پدیده از آدم پدیده می سازه!..."

خود شیفته!!!

 

- وقتی ذهن آدم درگیر یه سری مسایل میشه، وقتی دیگه "من" بودن برات بی معنی میشه، وقتی باید هم خودت باشی هم "او"، وقتی باید فکر کنی به:

دوستی، عشق، تعریف خودت، من...تو...ما، تعریف رابطه، تعهد، خط قرمز، مسافرت شمال، عشقبازی، بهبود همه چی، حرفهای راست و دروغ، مصلحت، دوست دختر، زن، تحمل و پذیرش یه نفر، نگاه و ...

دیگه نه وقتی برات می مونه، نه حس و انگیزه ای برای بودن تو دنیای مجازی! اینه که نیستم و دیر به دیر میام...هر چند همچنان دوستش دارم!

نوشته شده اسفند ماه ۱۳۸۷

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت 14:0  توسط شب نم 

 

یکسال دیگه هم از زمانی که برای زندگی کردن دارم گذشت ...به چطور گذشتنش بیشتر اهمیت میدم تا فقط تموم شدنش ... آخر این ماجرا رو هیچ فرض کردم، اینجوری خودمو دلخوش نمیکنم به عدالت نسیه، من همینجا نقدش رو لازم دارم، نه وعدهء سرخرمن .. اما کو گوش شنوا !!!

خوش گذشت، مثل هر سال عزیزانی که محبتشون بدون کلک و خواسته اس، تولد کوچکی برام گرفتن که کلی بهم چسبید، مخصوصا وقتی همه کله هاشون داغ بود و یاد ایکس و ایگرگ زندگیشون افتاده بودن، یکی زمزمه ای سر میداد و از تاریکی محیط سوء استفاده کرده، بغض دل بیصدا خالی میکرد " مرا ببوس برای آخرین بار .." و یکی دیگه میخوند " بردی از یادم دادی بر بادم .." یا "مثل تموم عالم، حال منم خرابه خرابه خرابه..." همه زمزمه ها آشنا بود و پر از خاطره ... از زیر سایه تاریکی شب به تک تکشون نگاه کردم، همه پر ازموفقیت های ظاهری اما دلشکسته، غمگین، آزرده .. ما به کجا داریم میریم ؟! برق اشک در تاریکی شب خیلی جلوه داره، از ستاره های آسمون کویر هم درخشان تره، مثل آذرخش، تاریکی شب رو شکاف میده و فرو میریزه، آروم و بی صدا ...

مرسی از عزیزم که با مشکلاتش همیشه آماده شادی آوردنه، مرسی از احسان، آزی، مژک و پویا که با همه گرفتاریشون به شب من اهمیت دادن و یک تشکر ویژه از ... (گفتی نگم) که امسال کلی با کاراش سر کیفم آورد؛ پدیده من! اونایی که نتونستن بیان و زنگولیدن...و بقیه دوستان...

حرف برای گفتن زیاده، از تلفنی که دیر به صدا در اومد، از اونی که حسش کردم، از پرواز های ناگهانی، از وجدان های ناراحت، از واژه فداکاری که اینروزا قرص آرامبخش خیلی ها شده.. چه توجیه کودکانه ای .. حیفه این واژه .. من میخندم که تو آروم بگیری... چه دروغ معصومانه ای ... آره بازم شمعها رو فوت کردم، اما

هنوز بزرگ نشدم ،شک نکن..!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 0:2  توسط شب نم 

 

ما رو دست کم نگیر....

 

۱. ما برگشتیم.

۲. سخته که به خاطر دیوونگی یه نفر معذرت خواهی کنی ولی عذرخواهی من رو بپذیرید.  

۳. دیگه نفهمم یا نشنوم کسی واسه اینجا تعیین تکلیف کنه.

۴. این شبنم خانم یه روی دیگه هم داره ها! هر کی باهاش در افتاد ور افتاد!

۵. زندگی و آینده من به خودم مربوطه.

۶. یه حرف که به دلم نشسته:

پایین دلارهای آمریکایی نوشته شده "In God we trust" کاش می شد پایین اسکناسهای ایرانی این پرسش مطرح شود " In what we trust"!؟

۷. به اون عروسک پشمالو بد جوری عادت کردم، بدون اون خوابم نمیبره! تا چند روزه دیگه یک سالش تموم میشه...این بهونه ها رو دوست دارم...به یاد اولین بوسه:

ولنتاین مبارک....

۸. پدیده شده ام!

۹. فعلا هیچ...

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 0:0  توسط شب نم 

 

چندان قد بلند نیستی، سفید و کم مو، عاشق قیافه شرقی، یک بار عاشق شدی....سالها پیش و اونقدر برای عشقت حرمت قایل بودی که اجازه هیچ حرفی رو به خودت نمی دادی.

خوب بودنت خاصه و بد بودنت خاص تر! یه جورایی خودخواه و خودشیفته ...

و مهربون و خوش زبون!

به خاطر مهربونی و احساس مسئولیت مفرطت مجبور شدی یه چیزایی رو فدا کنی، از همه مهمتر علاقه ات رو...

...

 و اما او...

از نظر خودش یه آدم معمولی و قد بلند، ولی از نظر تو خوش هیکل، خوش پوش با دستانی کشیده و قیافه ای تقریبا شرقی! تا حالا عاشق نشده بود و تو بهش گفتی باید به خودش شک کنه!

شاید مغرورتر و خودخواه تر از تو، چون حاضر به عذر خواهی نشد!

آخه کاری نکرده بود که معذرت خواهی کنه، اشتباه تو باعث اشتباه او شد، پس اشتباهی نکرده بود...چندین بار سوال کرد و هر بار جوابی که می خواست می شنید: اون کسی نیست که ...

و این آخری: "عادت..."

 تا بهت دل بست و وابسته شد و بازی شروع شد...

پس تصمیم گرفت بمونه ولی نه با دروغ ...و به قول تو همه چی رو بسپاره به زمان!

او تصمیمش رو گرفت، هدفش رو مشخص کرد و تا رسیدن به اون تحمل میکنه، میدونه سخته ولی غیر ممکن نیست، شاید دیر شه ولی براش مهم نیست، همونطور که دیگه خیلی چیزا براش مهم نیست...

می گن عاشقه، دیوونه است، مجنونه...بازم براش مهم نیست! فقط هدفش رو می شناسه و دیگه هیچ...حتی اگه...

 

"من تو را دوست دارم...

پس من به تو وابسته ام و تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی. بنابراین تو وابسته ی وابستگی من هستی و باید در همه زمینه ها مرا ارضا کنی...".

  

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

 نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم

 یا در اندیشه خوب و بدش باشم.

 نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه

 می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 0:1  توسط شب نم 

 

- کمک! جالبه که امروزه توجیه اشتباهاتمون شده "کمک" به دیگری! یکی به خاطر حس انسان دوستی اش (البته به ظاهر!!!) گند میزنه به زندگیه یه نفر! یا با اسم کمک و البته با مخفی کردن خیلی چیزا آینده یه نفر رو خراب میکنه! یا حتی به قول "..." با اسم کمک به یه بنده خدا میبینه که ناخواسته "پدر" شده (باور کنین فقط قصد کمک داشته!!!)! و البته مشخصه که تو هیچ کدوم از این حالات منفعت شخصی اصلا مطرح نبوده! قربون این آدمای خیر بشم من!!! خنده داره!

خوشحالم که هیچ وقت نخواستم  توجیه دروغ بشنوم! حق داشتی خوش باشی و بودی...نوش جانت! اگه بهم میگفتی کمک! خنده ام میگرفت!!!

- بعضی وقتها آدم دلش میخواد جواب بعضی حماقتها رو دندون شکن بده...ولی حیف که خریت میکنه و قول میده که ساکت باشه...حیف! عزیزم تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟! برای سادگی یه عده دلم میسوزه...متاسفم!

- بهم میگه: تو همه معیارهایی که برای دل بردن از یه پسر لازمه رو داری! ولی اینقدر مغروری که اجازه نمیدی هیچ کس دوست داشته باشه! ...من!!!!(البته قول داده بودم نگم!)

- همه خوشی های عالم رو برات میخوام...فقط قدر خودت رو بدون عزیزم! اینم از بذل و کرم ماست دیگه!



بدون شرح...

- از این عکسه خوشم اومده! همینجوری! آدم رو یاد یه چیزایی میندازه! اوشون فشم یادش بخیر....

 



 آقا یه چیزی بگم خیال همه رو راحت کنم مخصوصا...!

میخوام از زلیخا رسم عاشقی رو یاد بگیرم! تو که یوسف نیستی! آره با غرورم و شاید خودخواهیم اجازه نمیدم کسی غیر تو صاحب دلرباییم شه و شاید همونطوری که قبلا هم حرفش رو زدیم حاضر به کاری شم که فقط خودت میدونی و باز هم می دونی که بد جوری استعدادش رو دارم.

دوست دارم... هر جا و هر مکان و در هر موقعیتی که باشی...و هیچ کس نمیتونه این حق رو ازم بگیره!

تصمیمم رو گرفتم و هدفم مشخصه! و این حس خوبیه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 14:15  توسط شب نم 

 

حتما تا الان با افرادی برخورد داشتین که نوعی حس مردم آزاری در وجودشان موج می زنه، با حرفاشون به قلب ها زخم می زنند ، با نگاه هاشون ، با لبخندهاشون ، با رفتارشون و ...

اول: این بیماری مرموز که اتفاقاً بسیار هم شایع است «سادیسم» نام دارد که همان میل به دیگرآزاری است.شخص مبتلا به سادیسم که او را « سادیست» می‌گویند، انسانی است که اصولاً میل به‌ آزار و شکنجه دادن دیگران و همچنین ایجاد انهدام و نیستی در او یک میل طبیعی است.

واژه سادیسم از نام مارکی دو ساد نویسنده آثار اروتیک آغشته به فلسفه و خشونت فرانسوی گرفته شده‌است.

دوم: مازوخیسم: یا «شهوت آزار دوستی»، نقطه مقابل«سادیسم» است، یک فرد سادیست از اذیت دیگران لذت می‌برد، ‌اما یک انسان مبتلا به «مازوخیسم» از عذاب و شکنجه وارد شدن به خودش لذت کسب می‌کند.

 سوم: سادومازوخیسم: این بیماری به گونه ای است که فرد با آزار دیگری، وی را وسیله ای برای آزار خویش قرار میدهد.

 چهارم: گاهی اوقات اعمال سادیستیک یک فرد جنبه عمومی ندارد و شخص فقط از آزار گروه خاصی از مردم یا فردی خاص و یا حتی معشوق خود لذت می برد به طوریکه گاهی از آن به عشق جنون آمیز تعبیر می شود.

 اینجاست که نقطه مشترک سادیسم و مازوخیسم آغاز می شود و شخص در صدد بر می آید تا با آزار دادن معشوق خود، با شکستن دل او، با گریاندن او ، با وارد کردن غذابهای روحی و روانی به او یا حتی وارد کردن ضربه های جسمی به وی، خود را نیز عذاب دهد و بدین گونه نیازها و تمایلات غیرعقلانی خود را ارضاء کند.

 پنجم: سادیسم و مازوخیسم به سان یک سناریو و فانتسم: بر خلاف نگاه کلاسیک روان‌کاوی، مازوخیست از طریق درد به دنبال لذت جنسی نیست. همان‌طور که سادیست به دنبال دست‌یابی به لذت جنسی از طریق آزار و تحقیر دیگران نیست. میل دردکشیدن و تحقیر شدن مازوخیست و میل تحقیردادن و آزار دیگران در سادیست، در واقع بخشی از یک فانتزی و سناریو است . این فانتزی در روان‌کاوی به عنوان «فانتسم» خوانده می‌شود و بسته به نوع فانتسم و فانتزی می‌تواند این فانتزی حامل رابطه سالم و یا بیمارگونه با گرایش خویش باشد.

 آخر: هر انسانی دارای حالات سادومازوخیستی است و هر حالت بشری یک سناریو و حالت است.. بسیاری از حالات بشری مالامال از حالات سادومازوخیستی است. مهم نوع ارتباط با حالت خویش و ایجاد اشکال بالغانه از قدرت‌های سادومازوخیستی خویش، از فانتزی‌های جنسی تا روابط سادومازوخیسیتی بالغانه است...

  

 



- اگه میتونی از دستم بگیرش....

- ولش کن...

با تمام قدرت دستام رو مشت کردم...مچم داره می شکنه!

"عزیزم، من مارکی دوساد نیستم"

  



 

پ.ن۱: دروغ نگفته بود بیچاره! خبر رسانها بسیارن

پ.ن۲:عزیزم! کمک کردن خوبه ولی وقتی از راهش باشه...خیلی وقتها، خیلی ها، حتی دوستات می خوان بهت کمک کنند ولی بدتر گند می زنند به همه چی...خیلی وقتها یه نفر فکر می کنه داره کمکت می کنه ولی برعکس داره داغونت می کنه..خیلی وقتها، بعضیا می دونند این راهش نیست ولی به دلایل سادیسمی از انجام کارشون یا اجازه انجام اون لذت می برنن که شاید بشه گفت دست خودشون نیست...

همیشه انجام یه عمل کافی نیست، نتیجه رو هم باید دید...

 

یادت باشه عزیز دلم: تو یه رابطه فقط و فقط دو نفر می دونند چی بینشون گذشته و داره میگذره

هیچ کس نمیتونه و حق هیچ داوری رو نداره، اگه قضاوت میکنی باید همه چی رو بدونی که مطمئنا نمیدونی پس بهتره خودت رو خسته نکنی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 13:40  توسط شب نم 

 

- امروزه روز هر جا سر میزنی یه جورایی می رسی به غزه! یکی از "پس پرده نگاه می کنه" و یکی از "روشنفکرای ایرونی و مورالیسم و بازگشت ديالکتيکي" و ...حرف میزنه که البته جالبه...

اینکه این وسط ما چی کاره ایم  و تا کجا قراره کشیده شیم جای سواله! خسته مون کردن به خدا!

 

- مردک چاق قد کوتاه ریشو...انگار یادت رفته تا چند روز پیش صدای نعره ات تا هفت آسمون اون طرف تر می رفت! حالا گیر دادی به چند تا جوون که دور هم نشستیم داریم از دلبسنگیامون!!! حرف می زنیم و گه گداری با هم می خندیم!

هر چی پیش تر میره داره علاقه ام به این مملکت گل و بلبل!!!بیشتر میشه! موندم تو دیگه چطور بعد هجده سال از آلمان پاشدی اومدی وطن!

 

- یه کم که به خودم نگاه می کنم می بینم روز به روز، خط قرمزی که دور خودم می کشم داره پر رنگ تر میشه! آزادی رو نه اینکه بخوام، نا خواسته از خودم گرفتم، مدام باید مواظب باشم یه موقع چیزی به هم نخوره! اونقدری که مجبوری تو جواب دوست جونت که می گه: "هر موقع میای حداقل یه نقطه بذار" بگی: "ترجیح میدم نقطه هم خصوصی باشه، چون مصلحت اینه"!!! و می دونم که این گناه من نیست!

به قول ... : پیشونیت خرابه...

 

- میخواستم یه پست دیگه بذارم ولی نمیدونم چرا این اومد به ذهنم! اینم شاید به خاطر وقایع این روزاس!

 

 پ.ن: اینم به خاطر این روزای برفی..عاشق برفم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 0:7  توسط شب نم